من آمده ام تو را ببینم بروم ......
وای وای وای.......
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.من اومدم.بالاخره.چقدر خوشحالم.تازه الان داشتم تراکنش بانکی انجام می دادم دل و زدم به دریا از خوابم گذشتم.شادم.مثل یه بچه.
شماها خوبین.مرسی از اینکه بهمون سر می زدین.فوق العاده سرم شلوغ بود.با مریضی بچه ها دست و پنجه نرم می کردم.کلی حرف دارم.از گریه ها،شادی ها ،بغل هاو...... برو که رفتیم.
والا همه چی از شب یلدا شروع شد و ناراحتی من از اینکه آقامون اینا هنوز بهم چیزی نگفتن که برناممون چیه.یعنی به حرف خودش یادش رفت و مادر شوهر عزیزما نیز سخنی به میان نیاورد چون آقامون بهشون گفته بود نپرسن چون خودمان تصمیم می گیریم چه کنیم و نمی دونم چی شد که در هر صورت شد و با چشم و ابرو ناز واسه شوهری بهش فهموندم که دیگه ما خانواده خودمون هستیم و یادم تو را فراموش نداریم.بگذریم که از صبح این پسر بلا ما بی حال بود و ما احساس کردیم تب داره .شد و غروب و ماجرا چشم . ابرو .... شوور دید که پسری مریضه اول ok نداد ولی بعد مجبور شد قبول کنه که پسری در منزل عزیز بمونه و ما راهی دیار قوم شوهر بشیم.بماند که کلی (غر)اه ببخشید حرف از نیاوردن پسمل عزیزمان نصیب بنده شد از طرف قوم شوهر عزیزمان.خوش گذشت اما آمدن به منزل همانا و تب بالا پسری و شب بیداری ها همان.بمیرم برای شوهر که تا صبح پسر در بغل و من سر بر شانه او می خوابیدیم.برخورد به جمعه مصادف با بردن پسر به دکتر شبانه روزی و نسخه ای از خروار خروار دارو برای کودک 8 ماهه.خوب که بماند.پسری شاد تبدیل به یک مجسمه که تنها گریه می کرد و غذا و شیر نمی خورد و شغلی به شغل هایم اضافه شد. فین گرفتن با بینی گیر.در این میان طهورا نیز گرفتار شد.تمامی بدن شاهزاده ما از جوش هایی پر شد که همه گمان به سرخجه بردن.و من تنها و بیمار و سرما خورده.هاج و واج از این همه وقایع.صبح روز اول هفته و دکتری جدید که گمان به تب ویروسی داد و تمامی داروها را قدغن نمودو دو عدد درزن(به زمان خودمان آمپول)نصیب پسری گردید و البته دکتر تجویز حساسیت پسر نمود.اما کو گوش شنوا.گذشت و این فرزندان ما بهتر شدن ولی به چند روز نرسید که 2باره موج سرما و تکرار وقایع.البته نا گفته نماند در عاشورا و تاسوعا نتوانستیم به مراسم شیرخوارگان برویم زیرا دکتر ممنوع نموده بود ما را قبل تمامی این ماجراها و با خیره سری بنده و بردن فرزندان چند روز بعد به منزل یکی از اقوام همسر ماجرا بیخ پیدا کرد.بگذریم.پسری ما آب می شد و ما ناراحت و دختری زبانمان لال می شد که اینقدر کفر نگوییم سر ما نخورد دیگر .اما با گریه های مداوم پسر ،پی به رازی بردیم مبنی بر خروج مروارید که دکتر ندایش را داد ولی زمانی برای بروزش اعلام نکرد و خبر عود کردن حساسیت قند عسلمان که گوش شنوایی نبود.اینبار کمر همت بستم و هر گونه سیگار،عطر،اسپند و .... را ممنوع اعلام کرده و خروج فرزند را جایز ندانستم و گاز بگیرم زبان را که هی نگوید دخترمان خوب است که او با تب و سرما که تا همین الان ادامه داشته و من صدای سرفه هایش را می شنوم ما را مستعفیض نمود.در این اوضاع منه سرما خورده حتی نیم ساعت خواب نیز نصیبمان نشد.بگذریم از این بیماری ها و برویم سر شیطنت ها......


من آمده ام تو را ببینم بروم ......
